سلام دختر خوشگلم
الان که پشت سیستم نشستم شما هم از گردنم آویزون شدی و دستاتو دور گردم انداختی و هی منو به عقب و جلو تکون میدی. گاهی همچین به گلوم فشار میاری که احساس خفگی می کنم. (نکن مامان جون)

روزی نیست که خدا رو برای داشتن تو شکر گذاری نکنم. درسته که گاهی اوقات از شیطنتها و نق زدنهات به خدا می رسم و گلایه می کنم
ولی در مجموع عاشقتم مامان. با تمام وجودم عاشقتم
.
کیه که توی خونه گرم و کوچیکش دختر دوست داشتنی مثل تو داشته باشه. گاهی با خودم فکر می کنم با وجود تو و بابایی معنی واقعی خوشبختی رو پیدا کردم. خوشبختی واقعی اون لحظه ایه که تو با عشق منو مامانی صدا میزنی. خوشبختی واقعی اون موقعیه که توی اوج شادیهات دست منو میگیری و منو شریک لحظه لحظه هات می کنی. خوشبختی واقعی اونیه که وقتی مرد خونه خسته از کار روزانه به خونه بر می گرده و دختر کوچولو و همسرش رو در آغوش میگیره و میگه آخشششششش خستگیم در رفت. آره گلم خوشبختی همینه و بس
.
این چند روز اخیر چه خوب گذشت. بدرقه عزیز فرح و بابا لقمان. ترخیص مامان فاطی از بیمارستان. چشم انتظاری و بغض دوری برای داداشی(دایی شهاب).
واییییی گوشم . الان با صدای بلند داریی منو صدا میزنی و می گی مامان بیا بلقصیم(برقصیم)
. با شنیدن کوچکترین آهنگ شادی به سرعت دست من یا بابایی رو می کشی و با زور میخوایی که همراهت به رقص دربیایم. انگار تنهایی بهت نمی چسبه.
باید برم چاره نیست. دوستت دارم عسلکم



آرینای 25 ماهه من

سلام امید دلم
آخش بالاخره نشستم پشت سیستم. نمی خوام حرفهای تکراری بزنم ولی خدایی وقت خیلی کم میارم از بس که این دخملی من شیطون بلاچه شده.
گفتنی خیلیییییییییی دارم. ولی مهمترین اتفاقی که متاسفانه خوش آیند هم نبود دیشب رخ داد. البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت. دیروز من و شما طبق معمول بعد از ظهر به پارک رفتیم و بابایی هم از سرکار مستقیم به پارک اومد و خلاصه بعد از کلی بازیگوشی شما راضی شدی که به خونه برگردیم. توی راه پله های خونه بودیم که دستت توی دستای بابا یکمرتبه چغی صدا کرد و بعد شما با صدای جیغ و گریه زمین نشستی. منو بابایی هم هاج و واج و نگران سریع تو رو به چندتا مرکز درمانی و بیمارستان رسوندیم .چون متخصص ارتوپد نداشتن در آخر ساعت 11 شب بیمارستان آتیه رفتیم و متخصص ارتوپد بعد از معاینه گفت که مچ دست راستت در رفته و به فاصله سه ثانیه سریع دستتو جا انداخت و خوشبختانه خطر از سر دختر کوچولومون به خیر و خوشی گذشت. البته باید بگم چون عکس العمل دکتر خیلی سریع بود شما اصلا متوجه درد جا افتادن دستت نشدی و با اولین جیغی که زدی آروم شدی و باز به شیطنت مشغول شدی.
راستی امروز دقیقا یک هفته و یک روزه که شما شیر نخوردی. من روز اول اردیبهشت ماه 1391 بالاخره تصمیم قطعی گرفتم و بعد از 25 ماه تو رو از شیر مادر جدا کردم. این چند روز گذشته هم از لحاظ روحی و هم جسمی برای من و تو هفته سختی بود. می دونی این روزها کمی دلم به خاطر این موضوع گرفته. ولی خب من به ناچار مجبور به جدایی تو از شیر بودم.
از سالی که تو متولد شدی فروردین ماه بهترین ماه زندگی ماست. توی این ماه برای ما پر از مهمونی و جشن تولد و شادیه. شما امسال روز اول عید و روز چهارم عید و روز بیست و نهم فرودین سه تا جشن تولد خوب و شاد داشتی. مامان الهی قربونت بره که هنوزم که هنوزه حال و هوای تولد و جشن و سرور از سرت نافتاده و تا کبریت یا شمع می بینی بالا و پائین می پری و می گی:تولد مبارک. نا گفته نمونه یه سفر هم به شمال داشتیم و به همراه چندتا از دوستانمون به محمود آباد رفتیم و چند روزی اونجا خوشگذروندیم.
حرف زدنت مثل همیشه شیرین و دوست داشتنیه . وقتی یک کلمه و یا یه جمله رو به زبون خودت می گی آدم میخواد درسته قورتت بده. به تازگی به لوازم آرایش به شدت علاقه پیدا کردی و تا چشم مامان رو دور می بینی سر وقت لوازم مامان می ری و خلاصه همه رو از بین می بری.
این روزها قد و قامت دخترم بلندتر شده و رشدت رو به خوبی می تونم احساس کنم. اصلا احساس می کنم از روزی که دوسالگیت تموم شد هر روز تغییر می کنی و خانوم تر از قبل می شی.
راستی عزیز فرح و بابا لقمان که تو رو عاشقانه دوست دارند پس فردا عازم سفر حج و زیارت خانه خدا هستند( انشاله به سلامت برن و برگردن). داداشی(دایی شهاب) هم 2 اردیبهشت ماه برای خدمت سربازی به کرمان رفت و همه ما رو چشم انتظار خودش گذاشت. انشاله خدمت سربازیش به خوبی و خوشی تموم بشه و صحیح و سلامت دوباره پیشمون بیاد.
عزیز دلم در آخر این چندتا عکس خوشگلو برای یادگاری از این روزها برات می گذارم. دوستت دارم.

آرینا و طاها و آرتین (در جشن آرینا)

آرینا (در جشن تولد 4 فروردین)

آرینا و آتنا و علی و آرتین (در جشن 29 فروردین)

آرینا در لحظه تحویل سال

آرینا در ساحل محمود آباد
سلام گل مامانی
الهی قربونت برم امروز قشنگترین دختر دنیا دو ساله شد.
مامان دور اون چشمای قشنگت بگرده. امروز اولین روز عید و دومین سالروز تولد توست. امسال هم مثل سال گذشته صبح دقیقا لحظه تولدت از خواب بیدار شدیم و لحظه شکفتنت رو عاشقانه جشن گرفتیم و خدا رو برای لطفی که به ما کرده شکر گذاری کردیم
. امسال لحظه تحویل سال ساعت 8:44 صبح بود و ساعت تولد شما ساعت 7:24 صبح امروز شما ساعت یک ربع به هفت از خواب بیدار شدی و تا لحظه تحویل سال نانای کردی و حسابی شادی کردی و بعد از خوردن صبحانه به خواب عمیقی رفتی و بعد از بیدار شدن لباسهای عیدت رو تن کردی و خونه مامان فاطی اومدیم و هنوز هم اینجا هستیم. عصری قراره از اینجا به خونه عزیز فرح بریمو راستی صبح همه دوستا و فامیلهای مهربونمون زنگ زدن و تولدت رو تبریک گفتن. راستی خاله خوشی هم عصری میاد خونه عزیز فرح برای تولدت.
الان اینجا خونه مامان فاطی همه هستند و کلی سر و صدا همه جا پر شده و همه شادن. راستی الان قراره کیک تولدت رو بیاریم و برات یه تولد کوچولو بگیرم. البته جشن اصلیت 4 عید قراره بگیریم. اون شب همه شام حونه ما دعوتند.گلم الهی صد ساله بشی و عیدت و تولدت یکجا مبارک. 
سلام عزیز دلم
الان ساعت چهار صبح و من طبق معمول مشغول کار بودم که یوهو هوای نوشتن از تو به سرم زد.
امروز روز بدی بود. یک روز پر از نق زدنهای بی دلیل تو. از صبح که چشم باز کردی بهونه گیری رو شروع کردی و همش با کارها و لجبازیهات نمی دونم چی رو می خواستی به من بفهمونی. منم حسابی از دستت خسته شدم و وقتی بابا به خونه اومد کلی ازت گلایه کردم. بابا با این که سعی در برقراری آرامش کرد ولی اون هم یک ساعتی بعد متوجه تغییر رفتارهات شده بود و از این قضیه متعجب مونده بود. البته باید بگم دو سه روزی میشه که یه سرماخوردگی کوچولو سراغت اومده. نمی دونم شاید علت این بهانه گیری ها و بی قراریهات همین باشه.
هفته گذشته هفته خوبی بود. هم از لحاظ کاری برای من و هم از لحاظ مهمونی و خوش گذرونی برای تو. هفته پیش من تو رو دو سه باری خونه عزیز فرح و خاله عاطفه و آجی آتنا گذاشتم تا به کارهام برسم و تو هم حسابی با اونها خوش گذرونی کردی. البته به غیر از اون هم چند تا مهمونی دعوت شدیم. اولین مهمونی خونه عمو بهزاد(عمومی مامانی)بود. اونها به خاطر برگشتن دختر و نوه هاشون به ایران این مهمونی رو ترتیب داده بودند. دومین مهمونی خونه خاله پریسا(دختر عموی مامان)بود. اونها هم به خاطر اینکه منزلشون رو عوض کرده بودند ما به اونجا رفتیم و یک روز خوب رو گذروندیم. (البته بجز اون دعواهایی که با شنطیا پسر خاله پریسا سر اسباب بازی کردی.) و آخرین و مهم ترین مهمونی مهمونی برگشت عمه فریبا از سفر حج بود.
عمه جون جمعه ساعت 7 شب از زیارت خانه خدا برگشت. ما برای استقبالش به فرودگاه رفتیم و بعد از دوساعت انتظار توی فرودگاه بالاخره با عمه جون به خونشون برگشتیم و شب مهمون اونها بودیم. توی اون شب شما انقدر شیطونی و بازیگوشی کردی که تمام بدنت خیس عرق شده بود. من هم هر چقدر بهت اخطار می دادم به حرفهام کوچکترین توجهی نمی کردی تا اینکه سرماخوردگی دامنتو گرفت و اخر شب نالون و گریون به خونه برگشتیم.خب چه می شه کرد دیگه. مثل اینکه اینجوریاست.
راستی خاله سحر دوست و همسایه مون بالاخره نی نی نازشون به دنیا آورد و اسمشو کسری گذاشت. امروز هم قراره اون یکی دوست مامانی (خاله بهاره)نی نی شو به دنیا بیاره. چقدر شنیدن خبرهای خوب شادی آوره. خدا الهی همیشه در خبرهای خوب رو به رومون باز کنه و همیشه قلب بنده هاشو با اتفاقهای خوب خوشحال کنه. آمین
اینجا هم چندتا عکس از روزهای یاد شده می گذارم.

از چپ به راست
بالا(شنطیا- امیررضا-امیر پارسا) پائین(هدیه- آرینا- آتنا)

آرینا در فرودگاه به انتظار عمه فریبا

اینم یه عکس خوشگل از دختر بد اخلاقم
امروز غروب وقتی بابایی خسته از سرکار با یه دسته گل به خونه برگشت. برق عشقو توی چشماش دیدم. وقتی با تموم وجود من و تو رو تو آغوشش غرق کرد از ته وجودش این جمله رو گفت: دوستتون دارم.
اون وقت تو هم انگار عظمت و زیبایی اون لحظه رو احساس کردی و با نگاهی فریبنده به من خیره شدی و با یه لبخند دل بابایی رو شاد کردی. به نظر من تنها چیزی که توی این دنیا همیشگیه عشق و محبته.
و اما امروز ...
امروز بهانه ای برای عشق ورزیدن و محبت کردنه.روز عشق مبارک.
عزیزم .دخترم. شیرینم. عشق من. دوستت دارم.
HAPPY VALENTINE
سلام گل عشق مامانی
الان نیم ساعتی میشه که از حمام بیرون اومدی و مثل یه دسته گل نشستی و داری پسته می خوری. منم فورا از وقت استفاده کردم و به سراغ وبلاگت اومدم. دیروز برای اولین بار خودت تنهایی (البته به همراه بابا و بدون من) خونه مامان فاطی مهمونی رفتی. دیروز من بعد از یکسال و نیم تصمیم گرفتم دوباره فعالیتهای اجتماعیم رو شروع کنم. دیروز ساعت چهار با هم از خونه راه افتادیم. توی راه با دیدن بیل بردهای تبلیغاتی مدام از من می پرسیدی مامان این چیه مامان اون چیه منم به ناچار برای اینکه روی صندلیت آروم بشینی با حوصله و با دقت به تک تک سوالات جواب می دادم و می گفتم: مامان این تلبیغ مایع ظرفشویه، مامان اون تبلیغ بانک و ... خلاصه تا می تونستی می پرسیدی و منم تا می تونستم جواب می دادم. تا اینکه به محلی که با بابا قرار گذاشته بودیم رسیدیم. وقتی به عقب برگشتم که صورت ماهت رو ببینم متوجه شدم که به خواب رفتی منم آروم به بابایی زنگ زدم و گفتم بیا ما رسیدیم. بابا هم به سرعت از محل کارش بیرون اومد و خودش رو به ما رسوند. من بعد از توصیه های فراوون به بابایی تو رو دست اون سپردم و به انجمن داستان نویسان رفتم و بالاخره در کلاسهای داستان نویسی شرکت کردم.
درست چند ماه قبل از تولدت تا دیروز نتونسته بودم حتی یکبار هم سری به کلاسهای انجمن بزنم. خوشحالم که بالاخره تونستنم با بزرگ شدنت کمی به فراغت برسم و به سراغ علائق خودم برم. البته این روزها هم توی خونه با پروژه ای که دستمه حسابی درگیرم. تو هم خانوم خوبی هستی و تو طول این مدت (بجز چند روز اول) خیلی با من همکاری کردی. مامان به قربونت بره انگار خودت می فهمی که نباید زیاد برای مامانی کار درست کنی به خاطر همین این چند وقته خیلی بیشتر از قبل با اسباب بازیهات خودت رو سرگرم می کنی. تازه وقتی هم از کلاس به خونه مامان فاطی اومدم اونها گفتند که خانوم خوبی بودی و از لحظه ورودت با دیدن فیلم عروسی عمه مانا می رقصیدی و خوشحالی می کردی.
منو تو هنوز هم درگیر از جیش گرفتن هستیم. وقتی ازت می پرسم مامانی جیش جا؟ با صدای بلند جواب میدی اُلالت(توالت) ولی خب بعضی از مواقع هم گریز می زنی و خودترو از خجالت شلوارت در میاری.
راستی امروز چیزی از من پرسیدی که باعث شد من دقیقه ها به حرفت بخندم و سفت در حدی که دادت در بیاد توی بغل بچلونمت. امروز بعد ازاینکه توی حمام با اسباب بازیهات آب بازی کردی گفتی مامانی بریم. منم تند و تند شستمت و از حموم در اومدیم وقتی داشتم لباسهات رو تنت می کردم یوهو چشمت به پوست کف دستات که بر اثر آب بازی چروک شده بود افتاد و با تعجب و البته با نگرانی ازم پرسیدی: مامانی این دیه!!!!؟؟؟ وای نمی دونی چشمات شبیه علامت تعجب شده بود. مامن الهی قربون اون عقلت بره. باهوشکم همه چیز این دنیا برات جذاب و حیرت برانگیزه. من هم خنده کنون جوابت سوالت رو دادم. ااین پائین چندتا عکس داغ و تازه از تنور در اومده که چند دقیقه پیش ازت گرفتم رو می گذارم.
آریا چند لحظه بعد از حمام
با یک ژست هنری و کاملا ابتکاری از خودش


