
آرینا و آدم برفی


آرینا در جشن تولد علی کوچولو


دخترم بزرگ شده نه؟
خدارو شکر
مامان بیا جیش دارم فوریه خیلی کارم
لگن بیار زود برام تا خیس نشه شلوارم
سلام شیرینم
الان چند روزی میشه که پروژه از جیش گرفتن رو شروع کردیم. من با جدیت و شما با هوشیاری در حال آموزش هستی. این مرحله مثل همه مراحل قبلی که تا به حال پشت سر گذاشتیم شما رو یه قدم به جلو راهنمایی میکنه و یه قدم از دنیای نوزادی دورتر و به دوره خردسالی نزدکیتر میکنه. البته از جیش گرفتن از اونی که فکر میکردم آسونتره. خدا کنه از شیر گرفتنت رو هم به خوبی از پس بر بیام(البته با وجود وابستگی که به شیر مامانی داری بعید میدونم).خوشحالم که با یاری خدا هر روز شاهد رشدت هستم. وقتی به تو نگاه میکنم قند توی دلم آب میشه و خستگی از تنم بیرون میره. این چند وقت اخیر خیلی بامزه تر از قبل شدی. همش در حال سوال پرسیدنی، مامانی این دیه؟(مامانی این چیه). من هم سعی میکنم با یه ژست مادرانه برات توضیح بدم تا راحت تر بتونی خودت رو برای ورود به دنیای بزرگترها آماده کنی. کارها و رفتارت یا بهتره بگم خلق و خوت ترکیبی از منو بابایی شده. بعضی از مواقع آنچنان مثل بابا فرشید رفتار میکنی که خنده ام میگیره. خصوصا در مورد ذائقه که کاملا به بابایی رفتی و بعضی از مواقع هم چنان میشی که انگار آیینه ای از وجود منی. حتی اینطور که همه میگن چهره ات ترکیبی از منو بابایی شده. یه تقسیم عادلانه. مامان به قربونت بره که تو این مورد هم نخواستی دل من یا بابایی رو بشکونی. اخیرا به حمداله همه چیز خوب بوده. البته بماند که نق نق و گاهی گریه های بی دلیلت آزار دهنده است اما در مجموع دختر ناز و شیرین منی و همیشه مایه افتخارم. الان دیگه تموم کلمات رو به صورت کامل البته به زبون خودت میگی. توی جمع، خدا رو شکر اخلاقت خیلی خوبه با همه زود ارتباط برقرار میکنی و بچه ها رو دوست داری و با دیدنشون خوشحال میشی و اونها رو میبوسی. عاشق عروسکی و به زبون خودت بهشون میگی: عسوسک. دائم از من میخوای که تموم عروسکهات رو از کمدت بیرون بیارم و در اختیارت بگذارم و تو هم دقیقه ها با اونها مشغول بازی میشی و حرف میزنی. از کتاب شعر و قصه خیلی خوشت میاد و به کتاب میگی:آواز. هر موقع که میخوام پاداشی بهت بدم برات کتاب هدیه میخرم و تو هم با اشتیاق کتاب رو از من میگری و سریع میگی: آواز بودون(یعنی کتاب رو برام بخون). به تازگی یه جعبه مداد رنگی و دفتر نقاشی برات خریدم و تو با علاقه توی او خط و خطوط رنگی میکشی و به من نشون میدی. اگر بخوام از همه کارهای شیرینت بنویسم شاید بیشتر از صد صفحه بشه.
اصلا باورم نمیشه که به زودی کیک تولد دوسالگیت رو فوت میکنی و وارد سومین بهار زندگیت میشی. چقدر روزها زودگذرند. نمی دونم چرا هرچقدر که تو بزرگتر میشی من بیشتر احساس آرامش میکنم. از دیدنت بیشتر لذت میبرم و خالق هستی رو بیشتر شکر گذاری میکنم. اینها همه از برکت وجود توست ای بهترین ارمغان زندگیم.
دیروز با وجود برف خوشگلی که تموم تهران رو سفید پوش کرده بود وقت رو مناسب برای برف بازی دیدم. پس با هم شال و کلاه کردیم و به حیاط رفتیم و یه آدم برفی کوچولو درست کردیم. منم برات قصه برف و آدم برفی رو گفتم و تو حسابی از برف بازی لذت بردی. وقتی به خونه برگشتیم با خوردن یه نهار دلچسب به خواب عمیق رفتی و تا برگشت بابایی به خونه خوابیدی.
سلام دل خوشی روزهای شادی و غمم
خدایا برای بارون رحمتی که تو این چند روز نازل کردی ممنونم. گل عشقم، الان دو ساعتی میشه که غرق خوابی. هر چند دقیقه یکبار بر میگردم و به اون صورت قرص ماهت نگاهی میندازم و از عشق سراسر وجودم لبریز میشه. درسته که گاهی شیطنتها و گریه و نق زدنهای بی موردت منو به مرز جنون میرسونه ولی در مجموع حضورت برام همیشه دلنشین و دوست داشتنیه.
میخوام برات از آخرین واکسن دوران نوپایت بنویسم. واکسن 18 ماهگی. صبح روز سه شنبه منو بابایی با ناز و نوازش از خواب بیدارت کردیم و لباس به تنت کردیم و به سمت پایگاه واکسیناسیون راه افتادیم. تو راه شما خوشحال به ماشینهایی که از کنارمون میگذشتن نگاه میکردی و در حالیکه شیشه ماشین رو بالا و پائین میدادی با سرنشینانش مابقی ماشینها بای بای میکردی
. به پایگاه واکسیناسیون که رسیدیم نفر سوم بودیم . وقتی نوبت ما شد شما انگار که بویی برده باشی یا نگاه نگران به اطراف نظر مینداختی. وارد اتاق که شدیم کمی برای مسئول بهداشت و تغذیه بلبل زبونی کردی و اون خانوم هم در حالیکه با تو صحبت میکرد وزن و قدت رو گرفت. خدا رو شکر همه چیز خوب و نرمال بود. بعد به سمت اتاق تزریق واکسن رفتیم. وقتی صدای جیغ بچه ها رو شنیدی ترسیدی و با هول توی بغل بابایی خودت رو چسبوندی. نوبت ما که رسید همین که لباست رو درآوردم شروع کردی به جیغ و گریه و ... .
خلاصه بعد از تزریق واکسن( به دست + به پا + قطره فلج اطفال ) گریون به خونه اومدیم. بابایی تو راه برامون نون بربری که تو خیلی دوست داری خرید. منم به محض رسیدن صبحانه ات رو آماده کردم و تو با میل نوش جان کردی.
بعد از خوردن صبحانه کمی شیر خوردی و خوابیدی. 20 دقیقه ای از به خواب رفتنت نگذشته بود که با صدای جیغ و گریه از خواب بیدار شدی و در حالیکه تو گریه هات پات رو نشون میدادی مرتب میگفتی: درد
و روی پاهات قادر به ایستادن نبودی. مامان الهی قربونت بره. تو این مدت کوتاه بدنت مثل کوره داغ شده بود و لپات گل انداخته بود. از نفست حرارت بیرون میزد. خلاصه به هر طریقی که بود آرومت کردم و از همون لحظه تا چهار بعد از ظهر روی پاهام تکون تکونت دادم و برات شعر خودم و باهات بازی کردم تا دوباره خوابت برد. با وجود استامینوفنی که بهت میدادم ولی تبت قطع نمیشد.
بابایی هم نگرانت بود و مرتب زنگ میزد. عصری هم زود به خونه اومد تا کنارت باشه. اون شب منو بابایی اصلا نخوابیدیم و همش نگران بودیم که مبادا خدایی نکرده تشنج کنی
. به حمداله اون شب گذشت و فردا از راه رسید . فردای اون روز هم تب داشتی و بی قرار بودی ولی شدتش از روز قبل کمتر بود و روز سوم صبح وقتی از خواب بیدار شدی شاد و خندون مثل همیشه شروع به بازی گوشی کردی و دیگه غم آمپولو از یادت برده بودی
.
جالبه از اون روز هرکی ازت میپرسه دکتر چی کار کرد؟ سریع دستت رو نشون میدی و انشگت اشاره ات رو سیخ میکنی و روی دستت میگذاری و میگی: دیز![]()

اینم از خاطره آخرین واکسنت. شما دیگه تا ورودت به مدرسه واکسن نداری و انشاله تا اون روز هم هیچ وقت طعم تلخ آمپولو نخواهی چشید.
فرشته کوچولوی من روزت مبارک
(روز دختر مبارک)
و
(روز جهانی کودک)
بر همه گلدونه های شیرین زندگی مبارک
آرینای گلم
روز دختر برای کسانی که خداوند فرزند دختر بهشون عطا کرده، یکی از پر احساسترین روزهاست. اون روز تموم پدر و مادرهای ایران زمین به شکرانه لطفی که خداوند در حقشون کرده شادی میکنند و برای فرشته کوچولوهاشون هدیه میخرند. امسال هم مثل سال گذشته شما از اقوام در این روز هدیه گرفتی. اولین کسی که این روز رو به تو تبریک گفت و برات هدیه آورد خاله عاطفه (که واقعا عاشقانه دوستت داره و حتی گاهی که دلتنگت میشه از پشت تلفن برات اشک میریزه و از من میخواد که تو رو به دیدنش ببرم) بود. دومین هدیه ات حساب پس انداز مسکن جوانان بود که مامانی و بابا فرشید برات افتتاح کردن (تا از این طریق به امید خدا آینده ای بهتر داشته باشی.) سومین هدیه از طرف عزیز فرح بود و هدایای بعدی رو مامان سوری، مامان فاطی، عمه فریبا و خاله خوشی بهت دادن و خلاصه کلی برای خودت هدیه جمع کردی.
من توی اون روز از صمیم قلب برای پدر و مادرهایی که منتظرند خداوند خونه دلشون رو با داشتن یه فرزند روشن کنه دعا کردم
.
سلام میوه دلم
الان بعد از ظهره و شما نیم ساعتی میشه که به خواب رفتی. الحمداله از صبح خوش رفتار بودی و تا قبل از به خواب رفتنت میتونم بگم سی دفعه ای مامانو با اون لبای خوشگلت بوسیدی. البته دلیل بوسیدنات هم بیشتر از شیطنته تا از محبت. یعنی بیشتر مواقعی که میخوای دست به کاری بزنی که میدونی اون کار خوب نیست اول میای و یه ماچ خوشگل به مامان میدی و بعد سراغ کارت میری تا از این طریق دل مامانو به دست بیاری و مانعی برای انجام شیطنتهات نداشته باشی.
سفر به تبریز و دیدار با خانواده عمه فرحناز
تا وقت هست اول از سفرت به شهر تبریز بگم. چند روزی به ماه مبارک رمضان مونده بود که بابایی دلش بی قرار دیدار خواهرش شد و تصمیم گرفت به خونه عمه فرحناز بره به خاطر همین با برنامه ریزی که انجام داد برای چهار روز عازم تبریز شدیم. من و شما برای اولین بار بود که به این شهر میرفتیم. عمه فرحنازینا در نزدیکی منقطه ای به نام ایل گلی زندگی میکنن. تبریز هم مثل خیلی از شهرهای ایران جذابیتهای خاص خودش رو داشت و ما از گشت و گذار توی اون شهر و شهرستانهای وابسته اش لذت بردیم. البته یک روز رو هم به همراه خانواده عمه به پیرانشهر رفتیم و کمی هم خرید کردیم در راه بازگشت به شهرستان بناب رفتیم و کباب بناب رو توی شهر بناب نوش جان کردیم. راستی اونجا موسیقی محلی به صورت زنده بخش میشد و شما با شنیدن صدای موسیقی(آهنگ آی بری باخ) آنچنان به وجد اومده بودی که بلند شدی و کلی رقصیدی و تمام اطرافیانمون رو شاد کردی. توی این سفر شما با پسرعمه هات پویا و خصوصا پارسا حسابی خو گرفته بودی و ساعتها با پارسا که الان سال اول دبیرستانه بازی میکردی. ناگفته نمونه پارسا هم تو رو واقعا از صمیم قلب دوست داشت و توی هر شرایطی با تو همراه بود شما هم اسم پارسا رو یاد گرفته بودی و مرتب صداش میزدی و دنبالش میدویدی. در مجموع توی سفر تبریز شما بجز سفر کوتاهی که از تبریز به پیرانشهر داشتیم خوش اخلاق و شاد بودی. البته دلیل گریه و بی قراریت توی پیرانشهر هم گرمای بیش از اندازه اون شهر کوچیک بود. ما در این سفر به بازارچه های سنتی شهر رفتیم و از اماکن دیدنیش تا حدودی دیدن کردیم و البته شب عید نیمه شعبان توی ایل گلی ساعتهای خوشی رو کنار عمه و خانواده اش گذروندیم. در بازگشت از سفر هم یک سری به شهر قزوین زدیم و چند ساعتی توی اون شهر استراحت کردیم و نهار رو هم اونجا خوردیم و بعد به تهران برگشتیم. اینم چندتا عکس از سفر تبریز
آرینا به همراه پارسا و پویا

آرینا و پسر عمه ها در پیرانشهر

آرینا و بابافرشید در ایل گلی
سفر به مشهد مقدس(السلام و علیک یا علی این موسی الرضا)
ما به همراه عزیز فرح و بابا لقمان و دایی جونها(داداشیها) درست شب تولد امام رضا (17 مهر 90) با قطار راهی مشهد مقدس شدیم. من در شروع سفر کمی نگران بودم و میترسیدم که توی قطار بی قراری کنی. ولی الحمداله شب خوبی رو توی قطار گذروندیم و صبح اول وقت به مشهدالرضا رسیدیم و بعد از اسکان، حمام کردیم و برای زیارت امام رضا به سمت حرم به راه افتادیم. وقتی به حیاط حرم رسیدیم بعد از خوندن دعای اذن دخول به پا بوسی امام هشتم رفتیم و من نذرت رو به صندوق نذورات دادم و تو رو برای چند دقیقه ای به محوطه داخلی بردم. اونجا آمین گفتن رو بهت یاد دادم و ازت خواستم دستات رو بالا بگیری. وقتی دو دست کوچولوت رو به سوی درگاه الهی بلند کردی من برای همه کسانی که التماس دعا گفته بودن دعا کردم و تو مرتب به زبون خودت آمین میگفتی. با دیدن این صحنه دلم لرزید و محکم تو بغلم فشردمت و به پاس داشتنت اشک ریختم. بعد به همراه بابایی صحن آزادی رفتیم. اون شب هوا خیلی سرد بود به خاطر همین کاپشنت رو تنت کردم. اونجا شما با خوردن شیر به خواب رفتی. تا بیدار شدنت من و بابایی به نوبت چند رکعتی نماز خوندیم و بعد از دعا و مناجات به هتل برگشتیم.
تو طول راه شعر امام رضا جون رو که از قبل یادت داده بودم رو با هم میخوندیم. جالبه که ما انقدر شعر رو تکرار کردیم که عزیزینا هم ناخواسته از حفظ شده بودند و با ما میخوندند. تو هم از همراهی اونها ذوق زده میشدی و بیشتر به صدات اوج میدادی و با زبون خودت بلند بلند میخوندی. روز اول و دوم به همین طریق گذشت. شب روز دوم بابایی به خاطر کاری که تو دبی براش پیش اومده بود مجبور شد ما رو به دست عزیزینا بسپره و به سفر کاریش بره. و اما رفتن بابایی همانا و بی قراری و گریه و زاریهای شما هم همانا. بله از لحظه ای که بابا هتل رو به قصد سفر ترک کرد شما به شدت بد اخلاق و عصبی شدی. بیرون می بردیمت مدام نق میزدی توی هتل بی قراری میکردی. بغل هیچکس جز من نمی رفتی. اصلا نمی خواستی پیاده رویی کنی، اشتهاء نداشتی و ... . خلاصه پدری از مامانی و دایی شهاب در آوردی که نگو و نپرس. بنده خدا دایی شهاب شده بود سرویس دربستی. هرچی طلب میکردی به دل و جون می پذیرفت و اطلاعت امر میکرد. گاهی اوقات به شدت از دستت عصبی میشدم و گاهی هم دلم برات میسوخت. هنوزم نمی دونم که آیا دلیل بی قراری و بدرفتاریهات رفتن بابا فرشید بود یا نه!!؟
البته گاهی اوقات هم خوب بودی. به هرحال به هر شرایطی که بود این چند روزه سپری شد و ما به چند تا مرکز خرید و جاهای دیدی مشهد هم رفتیم و برای اقوام کمی سوغاتی خریدیم و در عصر روز جمعه عازم تهران شدیم . شما از لحظه ای که وارد قطار شدیم به خواب رفتی و تو طول راه دو یا سه ساعتی بیشتر بیدار نبودی. انگار که تمام خستگیهای این چند شب رو توی قطار ریختی و بالاخره شنبه ساعت 2:30 بامداد به تهران رسیدیم و (با آرزوی قبولی زیارت) به این سفر 5 روز خاتمه دادیم.
اینم چندتا عکس از سفر مشهد:

آرینا در مرکز خرید زیست خاور

آرینا و دایی شهاب(داداشی) در مشهد

آرینا در مرکز خرید الماس شرق
سلام دختر کوچولوی من
هفته هاست که فرصت نکردم برات چیزی بنویسم. یه جورایی احساس می کنم زمان رو دارم از دست میدم و این خیلی بده. شما هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و من مشغله ام هر روز بیشتر و بیشتر میشه. امروز روز سختی رو کنار هم گذروندیم. یک روز پر از بهانه و گریه های بی دلیل
. نمی دونم چرا گاهی فقط نق می زنی و دست به کارهایی می زنی که میدونی نباید انجامش بدی. انگار که میخوای با انجام اون کار خودنمایی کنی. البته دکترت میگه این رفتارها کاملا طبیعیه. خب چه میشه کرد ما هم صبر می کنیم تا این مرحله از زندگیت هم به سلامتی سپری بشه
.
چند وقت گذشته مامان روزهای تلخی رو گذروند. ماه رمضان، ماه تلخ و به یادموندی برای همه اقوام بود. خداوند تو اون ماهِ عزیز چند نفر از بستگان مامان رو پیش خودش برد. آره گلم، ماه رمضان امسال با خبر فوت دو نفر از اقوامم در یک حادثه رانندگی (که یکیشون نو عروس 18 ساله بود) شروع شد و بعد از اون خبر فوت دایی بابایی که من واقعا دوستش داشتم و بعد هم خبر فوت عمه عزیز فرح و تصادف عمو بهمن( که الحمداله به خیر گذشت) تاثیر بدی تو روحیه ام گذاشت و مامانو به غم فرو برد. خب چه میشه کرد این هم قسمت اجتناب ناپذیری از زندگیه. یک روز تولد و یک روز هم مرگ.
بهتره از این حرفها بگذریم، الان دوست دارم از شیرین کاریهات و بلبل زبونیهات بنویسم. خدا رو برای داشتن تو شکر می کنم. وجودت نه تنها برای من و بابایی بلکه برای اطرافیانمون هم شادی آفرینه و همه مشتاق دیدارت هستند و برای با تو بودن لحظه شماری میکنن. به قول مامان بزرگهات که میگن: منتظریم هفته بگذره و روز دیدن تو برسه
. ما به دلیل مشغله کاری بابایی فقط هفته ای یک یا دوبار میتونیم خونه مامان بزرگها بریم. البته عمه ها، خاله عاطفه و دایی جونها و خاله لیلا و زهرا که همه جای خود دارند. وقتی خونه عزیز فرح میریم با داییهات خیلی کیف می کنی . به زبون آتنا به دایی زهیر و دایی شهاب داداشی میگی و از وقتی که اونجا میرسیم مثل جوجه دنبالشون راه می افتی و یک لحظه ازشون جدا نمی شی. خونه مامان فاطی هم دنبال عمه فریبایی و مرتب صداش میزنی عمی، عمی(عمه). از همه اینها گذشته عاشق و شیدای بابایی هستی و بابات رو باباجی (باباجون)صدا میکنی. صبحها تا از خواب بیدار میشی اولین کاری که میکنی تو خونه دنبال باباجی میگردی، وقتی می بینی نیست میایی و در حالیکه دو دستت رو به نشانه تعجب باز کردی به من میگی باباجی یَِِته(بابا جون رفته) و بعد عکسش رو نشونم میدی و میخندی. نمی دونم چرا به تازگی آخر همه کلمات یه ت اضافه میکنی
مثل: آبت(آب)، مات(ماه)، بیات(بیا)و ... . راستی قراره چند روز دیگه برای زیارت امام رضا به همراه عزیز فرحینا به مشهد مقدس بریم تا من نذری که در زمان بارداریم برات کرده بودم رو ادا کنم. البته نا گفته نمونه که چند وقت پیش یه سفر هم به تبریز داشتیم و برای دیدار عمه فرحناز به خونشون رفتیم و چهار روزی اونجا بودیم که انشاله داستانش رو برات با سفرنامه مشهد می نویسم.
در حال حاضر بیشتر کلمات رو (البته به زبون خودت) بیان میکنی و اونهایی رو هم که نمیتونی به زبون بیاری با اشاره به من می فهمونی و خلاصه کاملا منظورت رو به هر طریقی که شده بیان میکنی و تو این کار اصلا مشکل نداری. از میون کلماتی که میگی چندتاشون خیلی با مزه است مثل:
دوسید دایم (دوست دارم)
اَدیدَم(عزیزم)
ببَسید(ببخشید)
باجه و آیه (باشه و آره)
بَبَل بییر(بغل بگیر)
مامان فاطی رو پاتی و عزیز فرح رو اَدیس صدا میزنی. به خاله عاطفه میگی آبته و آتنا رو آجی صدا میکنی. خاله لیلا و زهرا و غزاله رو هم به اسم صدا میزنی و اونها هم از شنیدنش کلی ذوق زده میشن و بالا وپایین میپرن
.
خب گلم دیگه دیروقته من باید بخوابم تا بتونم روز خوبی با تو داشته باشم. انشاله بعد از بازگشت از مشهد دوباره میام و برات مطلب می نویسم. قربون او لبای خوشگلت برم مامانی.شب بخیر
.




